این یکی از نمایشنامه هاییه که خوشبختانه طرفدارای زیادی هم پیدا کرد.
اجرای این نمایش نامه بدون مجوز نویسنده ممنوع است
شخصیتها:
طاهره
زکریا
پدر طاهره
پیر درباری
در همه صحنه ها حضور همه شخصیت ها احساس می شود حتی در صحنه هایی که حضور ندارند کم رنگ احساس می شوند، و بیشتر مشغول حرکاتی هستند که دکور هایی که یکی در سمت راست و دیگر در چپ را با یکدیگر ادغام کنند
[صحنه به دو قسمت تقسيم شده در سمت راست صندوقچه ای و وسایلی که نشان از مسیحیت است و درچپ تخت بزرگی و بیشتر فضای اسلام را دارد. هر دو فضای اتاقهايی در دمشق هستند بطوری که اتاق سمت راست فضای مسيحی و اتاق سمت چپ فضای اسلامی آن زمان است، تنها چیزی که در هر دوقسمت مشترک است کوزه ایست که هم در سمت راست دیده می شود و هم در سمت چپ. بهتر است هر وسيله فراتر از خود مورد استفاده قرار گيرد، هر دو فضا متحرکند و در هر قسمت توسط پدر و طاهره و پیر به یکدیگر نزدیک می شوند.هر چقدر که نمايش به جلو پيش می رود از فضای مسيحيت کار کاسته شده و به فضای اسلامی آن اضافه می شود. و در هر قسمت یک فضا روشن است وآن یکی خاموش]
*********************************
[دو نور موضعی قسمتی از هر دو اتاق را آرام آرام روشن می کند. زکريا در سمت راست و طاهره در سمت چپ آرام نشسته اند و موسيقی آرام نواخته می شود]
زکريا: پس از گذشت چهار سال گمان می کنم که تقدير چنین بوده است که ما به يکديگر نرسيم.
طاهره: اگر قرار بر نرسيدن بود، بهتر آن بود که همان چهار سال پيش دل از مهر يکديگر پاک می کرديم.
زکریا: لعنت بر چشم که می بیند و دل طلب می کند، در این چهار سال دمی را یاد ندارم که بی نام تو گذرانده باشم.
طاهره: و من هم.
زکريا: امّا تا به کی بايد با تقدير به ستيز باشيم؟ خواب آسوده از چشمانمان گريخته است و پدر تو...
طاهره: و پدر من؟
زکريا: همچنان سرسختانه مخالف اين وصال است.
طاهره: او هم پدر است، نمی تواند به حال تنها دخترش بی تفاوت باشد.
زکريا: مگر من گفتم بی تفاوت باشد اما اين مخالفت سرسختانه از برای چيست؟
طاهره: او هم دلايل خود را...
(نور آرام میرود )
********************************
(در خانه طاهره، پدر و زکریارو در روی یکدیگر قرار دارند طاهره هم به صورت نامحسوس حضور دارد و در موقع مناسب حضور پیدا می کند و در کل کار هم چنین است همه شخصیتها حضور ناممحسوس دارند و در موقع لزوم حضور آنان پر رنگ می شود)
پدر: اين فکر را از سر به در کن،چنين چيزی محال است.
زکريا: اين همه زن و مرد از زمان آدم و حوا تا کنون با يکديگر ازدواج کرده اند. حال برای من و دختر تو محال است؟
پدر: من دختر به غير مسلمان نمی دهم. اين را بارها گفته ام! نگفته ام؟
زکريا: چنان می گوييد غير مسلمان که گويا من کافرم، من هم همان خدای يکتای شما را می پرستم، ديگر چه فرق دارد که نصرانی باشم يا مسلمان؟
پدر: فرق دارد که می گويم.
زکريا: چه فرق دارد؟
پدر: نمی دانی يا خود را به نادانی زده ای؟ پيامبر ما ختم رسل محمد مصطفی است، پيامبر شما عيسی مسيح، شما در کليسا...
زکريا: اينها را می دانم منظورم اصل يکتا پرستی و....
پدر: بهتر است بدنبال معشوقه ای ديگر باشی که هم کيش خودت باشد. [در حين دور شدن از زکريا]
زکريا: [با التماس] اکنون چه بايد کنم که دخترت را به عقد من درآوری؟
پدر: [با لبخنـدی مرموزانه بر می گردد] آفـرين، آفـرين بر تو کـه سر عقل آمدی و راه درست جستجـو می کنی. تنها گفتن می خواهم می خواهم تو را به طاهره نمی رساند، تو بايد برای بدست آوردن طاهره شبانه روز تلاش کنی، از خود بگذری و همه چيزت را برای او فدا کنی.
زکريا: به خدا قسم تا کنون هم چنين کرده ام.
پدر: گمان می کنی که کرده ای، اما ... نع ... نکرده ای. من سالهاست که می گويم دختر به غير مسلمان نمی دهم ... اما تو چه کرده ای به غير از سماجت که من می خواهم و لاغير؟
زکريا: اکنون باید چه کنم که دخترت را به عقد من در آوری؟
پدر: (مرموزانه) اگر هم کيش ما شوی نصف راه را پيموده ای.
زکريا: منظورت را بهتر بيان کن تا بدانم چه می گویی؟
طاهره: منظور پدر روشن است ... می گويد تو بايد مسلمان شوی...
زکريا: من به جد سخن می گویم نه مزاح.
پدر: همان که گفتم، اگر توانستی با اين شرط کنار بيايی بسم ا...
طاهره: زکريا چه فرق می کند که نصرانی باشی و خدا را پرستش کنی يا مسلمان؟
زکريا: اگر فرق نمی کند، پس اين چه شرطی است طاهره؟
طاهره: من اين شرط را نگذاشته ام که پاسخ گو باشم. دين و آيين ما چنين می گويد، تنها راه وصال من و تو اين شرط است.
زکريا: خوب تو به دين من درآ.
طاهره: نمی شود.
زکريا: چرا؟
طاهره: آنگاه مرتد خوانده می شوم و ريختن خونم مباح.
زکريا: آه طاهره بس است ديگر تاب شنيدن ندارم.
طاهره: زکريا! به دين ما درآی. تا کی جدايی، ديگر بس است.
زکريا: نمی توانم؟ اين را از من مخواه طاهره.
طاهره: پس همان بهتر که يکديگر را فراموش ...
زکريا: طاهره، چگونه اين سخن را به راحتی بر زبان می رانی، چهار سال بيهوده دل در گرو يکديگر نهاده ایم؟
طاهره: چه کنم! تنها راه وصال من و تو پذيرفتن اين شرط است. اگر اين شرط را نپذيری نمی توانيم به یکدیگر برسيم.
زکريا: بيا با هم بگريزيم.
طاهره: به کجا؟
زکريا: به هر کجا به غير از اينجا.
طاهره: تا به کی؟
زکريا: يعنی چه تا به کی؟
طاهره: گمان می کنی پدر من دست روی دست می گذارد تا ما هر کاری که خواستيم بکنيم؟
زکريا: پس چه کنيم طاهره؟
[طاهره تنها به زکريا نگاهی می کند، زکريا عصبانی شده]
زکريا:... پس از تسلط اعراب بر ما مجبور به پرداخت جزيه به حکومت شديم اما بر سر دين خود مانديم، گروهی به اميد برخوردار شدن از مستمری بيت المال حکومت به اسلام گرويدند اما ما حاضر شديم جزيه هم پرداخت کنيم اما بر سر دين خود بمانيم. حال چگونه انتظار داری که همه عقايد خود را زير پا نهم؟
طاهره: اين شرط را من نگذاشته ام.
زکريا: [متلک وار] قانون دينتان است می دانم ... در دين شما شرب مسکرات حرام است ... اما خليفه دینتان به باده نوشی مشهور است ... اين ديگر چه دينی است نمی دانم؟
طاهره: خليفه است و زورش می چربد. اکنون من چه کنم؟ فراموشت کنم، يا اينکه دست از دين خود بردارم تا خونم مباح شود، يا هر دو با هم بگريزيم تا پدرم خون تو را مباح کند؟ تو بگو تا من آن کنم.
زکريا: تو بگو تا من آن کنم.
طاهره: تو خود می دانی که چه بايد بکنی.
زکريا:(تغییر نور ناگهانی زکریا)اگر تو می خواهی آن می کنم. کاری که بخاطر پول و مستمری نکردم به خاطر تو و عشق تو می کنم. بگو چه کنم که به دين شما درآيم؟ [ زکریا کوزه سمت خود را می شکند تغییر نر و طاهره کِل می کشد، موسيقی اوج می گيرد. بعد از آنکه موسيقی اوج گرفت نور تغيير کرده و فضاهای هر دو طرف صحنه به یکدیگر کمی نزدیک شده]
**********************************
[پدر و زکریا در خانه زکریا، طاهره هم کم رنگ مشغول نزدیک کردن دو فضا به یکدیگر است]
پدر: نمی دانستم که عشق طاهره تا اين حد در قلب و جانت نفوذ کرده که دست از دين و آيينت برداری و به دين و آيين ما درآيی... اين کار تو مرا به فکر واداشته گمان می کنم که لياقت طاهره را داری که بخاطرش اين کار را کردی. اما خوب آدمی نبايد بی گدار به آب بزند... در هر صورت دين جديدت را تبريک می گويم.
زکريا: اميدوارم ديگر مشکلی بر سر راه رسيدن من به دخترت نباشد.
پدر: مشکل که فراوان است...
زکريا: [عصبانی] يعنی چه؟
پدر: عصبانی مشو ... مشکلات فراوانند ... اما غير قابل حل نيستند. گفتی حرفه ات چيست؟
زکريا: نوازنده ام.
طاهرهپدر: و ديگر؟
زکريا: همين ... در مجالس خوشی و عزا و شعر خوانی ساز می نوازم و آهنگ می سازم.
پدر: [ناراحت] درآمدت چگونه است؟
زکريا: حساب و کتاب ندارد. گاهی خوب و گاهی رکود اما چرخ روزگار می چرخد... شايد به آسودگی نچرخد امادر هر صورت می چرخد.
پدر: از اين به بعد بايد به خوبی بچرخد. طاهره دختری است که در ناز و نعمت بزرگ شده است ... [موذيانه] قبول دارم سخت است اما چه کنم قرار است دامادم شوی فکری به حالت می کنم. [در حال رفتن به بيرون] امروز عصر در خانه بمان شخص مهمی به ديدنت می آيد، مراقب رفتارت باش.
زکريا: خدا به دادم برسد. دينم را ستاندند اکنون دیگر ديگر چه نقشه ای در سر دارد نمی دانم؟ ديگر جانم بر لبم رسيده و صبر و طاقتم از کف داده ام. [طاهره به يکباره روبروی او ظاهر شده و زکريا را می ترساند]
طاهره: اول پياله و بد مستی؟
زکريا: چه می کنی طاهره؟ ترسيدم.
طاهره: تو چه می کنی؟ چرا همچون ديوانگان با خود سخن می رانی؟
زکريا: از فتنه پدرت در هراسم.
طاهره: فتنه پدرم؟
زکريا: آری، دينم را ستانده اکنون ديگر چه چيزم را می خواهد بستاند نمی دانم.
طاهره: اگر ناراحتی دير نشده است.
زکريا: اگر ناراحت بودم اين کار را نمی کردم. اما نمی دانم چرا به پدرت اطمينان ندارم.
طاهره: مگر چه شده است؟
زکريا: نمی دانم از دارايی و کارم پرسيد، پاسخ گفتم. گويا قرار است فکری به حال کار و بار من بکند تا تنها دخترش در ناز و نعمت بماند.
طاهره: مگر بد است؟
زکريا: اميدوارم که خير باشد. تا کنون که پدرت گامی به سود ما بر نداشته است. اميدوارم اين گامی که برمی دارد خير باشد.
طاهره: پدر به خاطر من هم که شده کاری به ضرر ما نمی کند. برخيز تا برويم.
زکريا: کجا؟
طاهره: مگر صدای اذان را نمی شنوی؟ نماز اول وقت... مگر فراموش کرده ای که مسلمان شده ای؟
زکريا: فراموش نکردم... حرفهای پدرت مرا به فکر فرو برده.
طاهره: چرا؟
زکريا: نمی دانم چرا به کسانی که در دربار خدمت می کنند اطمينان ندارم؟
طاهره: برخيز تا برويم و فکر بيهوده را از سرت به در کن. پدر بعد از چهار سال اجازه به ما داده است آنوقت تو به جای تشکر از او، مرا بيهوده با حرفهايت به هراس می اندازی؟ برخيز تا برويم.
[نور می رود و موسيقی آرامی شنيده می شود]
***************************************************
(نور کم رنگ و رویایی و محدودی بر روی طاهره و زکریا که به دور از هر دو فضا نشسته اند تابیده می شود، این قسمت گویی در ذهن آنان می گذرد)
طاهره: هیچ گاه گمان نمی کردم که شرط پدر را بپذیری.
زکریا: عشق سه گونه است،اروس عشق میان دو نفر، فیلوس دوست داشتن دو نفر، و آگاپه که عاشق را مجذوب و او را وادار می کند که به خاطر معشوقش دست به هر کاری زند تا جایی که خود عاشق ذوب گردد؛عشق به تو را آنقدر والا می دانستم که پای بر همه عقایدی نهادم که پیش از این با زور اجبار هم دست از آنها بر نداشته بودم، انسان خدای را در آنچه که والاترین است می بیند دین و مذهب بهانه است.
طاهره: پدر قرار است سمتی در دربار برایت بیابد.
زکریا: همواره از در بار و درباریان متنفر بوده ام.
(نور می رود)
*************************************
[نور می آيد پیر درباری به ناگهان وارد خانه زکریا می شود پدر و طاهره هم بسیار کم رنگ مشغول کارهای خود دیده می شون]
پير درباری: پس تو زکريايی؟
زکريا: و تو؟
پير درباری: عجول مباش مرا خواهی شناخت [کمی مکث] شنيده ام که در نوازندگی در دشق بی همتايی.
زکريا: اگر سوالم را بر حساب عجول بودنم نمی گذاری می توانم بپرسم چه کسی گفته است؟
پير درباری: آه.... از دست شما جوانها ... پدر زنت گفته است.
زکريا: پدر زنم؟
پير درباری) آری پدر زنت ... مگر تو شوهر طاهره نيستی؟
زکريا: [تازه متوجه شده] آری ... قرار است که بشوم.
پير درباری: پس قرار است که بشوی، نمی دانستم... در هر صورت فرقی هم نمی کند... چون سفارشت را پدر زنت .... يا بهتر بگويم پدر زن آينده ات کرده است.
زکريا: در چه مورد؟
پير درباری: عجول مباش خواهم گفت ... تا ماه ديگر اميرالمومنين مجلس جشنی به افتخار پيروزی اخيرش بر شورشيان خواهد داشت.
زکريا: و نقش من؟
پیر درباری:عجله کار شيطان است جوان. خواهم گفت ...[با احساس تمام] امير المومنين می خواهد در هنگام ورود شورشيان به کاخش زيباترين موسيقی که نشان از قدرت او باشد نواخته شود.
زکريا: خب.
پير درباری: همين ديگر... همه نوازندگان اين ديار مشتاقند که اين کار به آنها واگذار شود.
زکريا: پس اکنون چرا به سراغ من آمده ايد؟
پير درباری: گمان می کردم باهوش تر از اين حرفها باشی جوان... خب معلوم است پدر زنت...یا بهتر بگویم پدر زن آينده ات سفارش تو را کرده است که اين افتخار نصيب تو شود.
زکريا: گمان می کردم که در کاخ امير المومنين مسلمانان جايی برای سفارش آشنايان نباشد.
پير درباری: منظورت چيست جوان؟
زکريا: منظوری نداشتم، خب می گفتی ... آنگاه در قبال این برنامه چه به من خواهد رسيد؟
پير درباری: آه جوان به خنگی تو نديده ام، تنها عجول هستی و بس... ديگر بستگی به خودت دارد که چگونه آهنگی بسازی و اجرا کنی که حس غرور اميرالمومنين به جوش آيد و تو را سکه سکه زر دهد. به قدری که تا آخر عمر بی نياز گردی [خود در حس فرو می رود]
زکريا: [می خندد] و اگر قبول نکنم؟
(حضور پیر مرد کم رنگ شده و طاهره بقه ناگهان پررنگ می شود)
طاهره: مگر عقل از سرت پريده است زکريا که قبول نکنی؟ می دانی چه اقبالی به من و تو رو کرده است؟
زکريا: تو خود خوب می دانی که من از دربار و درباريان بيزارم.
طاهره: آهسته سخن بگو می شنوند... متنفر باش و بمان، مگر چه می خواهی بکنی؟ يک شب برنامه ای در کاخ اجرا خواهی کرد و تمام... بعد يک عمر خوشبختی است.
زکريا: ترجيح می دهم يک عمر نان خشک بخورم تا در کاخ اين امير عرب هنر نمايی بکنم.
طاهره:اين تنها راهی است که پدر مرا به تو خواهد داد.
زکريا: می دانستم که پدرت ما را به اين آسودگی رها نخواهد کرد.
پير درباری: [عصبانی بدون توجه به طاهره بار دیگر وارد می گردد] قبول نکنی؟ آنگاه ديگر اجازه نواختن در هيچ کجای را نخواهی داشت... نه نه ... اجازه نفس کشيدن ديگر نخواهی داشت... جسارت از اين بالاتر که بر روی سخن اميرالمومنين سخن برانی؟
طاهره: [دستپاچه] ای پير تو ديگر چرا... عجول بودن کار شياطين است، شوهرم تنها مزاحی کرد. تو چرا جوش آوردی؟
پیر درباری: [متوجه طاهره گشته و بسيار مهربان در مقابل طاهره] آه طاهره جان، حيف تو نبود که شوهری به اين کودنی کنی؟ ... آخر اين چه جای شوخی و مزاح است عزيزم [به سمت زکريا بر می گردد] اين گستاخی تو را به خاطر طاهره ناديده می گيرم. از هم اکنون می توانی دست به کار شوی. [کيسه ای را به سمت زکريا پرتاب می کند] اين برای شروع کار... من رفتم(بیرون می رود).
طاهره: [کيسه را بر می دارد] نگاه کن زکريا کيسه ای زر برای شروع کار.
زکريا: گويی نگرانی من بی مورد نبود.
طاهره: نگرانيت؟
زکريا: آری اينکه از فتنه پدرت در امان نخواهیم بود.
طاهره: اين لطفی است که پدر در حق ما کرده، همه نوازندگان آرزوی اين سعادت را دارند که در کاخ اميرالمومنين هنر نمايی کنند. آن هم در چنين جشن بزرگی.
زکريا: اما آرزوی من نبوده ... من هنرم را دوست می دارم و نمی خواهم آن را برای کسی که از او متنفرم عرضه کنم.... اينها را بفهم طاهره... درست است که مسلمان شده ام اما خلافت اين ولد چموش را قبول ندارم.
طاهره: اين برای زندگی آينده ماست.
زکريا: زجر يک عمر زندگی ساده را به اين همه پاداش يک شب جشن ترجيح می دهم.
طاهره: اگر قبول نکنی تو را يک دم آسوده نمی گذارند.
زکريا: نمی دانم اين چه پيشنهادی است که حتما بايد قبول کنم ... که اگر آن را رد کنم طاهره را از دست می دهم، و جانم را از من خواهند گرفت. کاش پدرت قبل از اين نظر من را هم جويا می شد.
طاهره: ديگر چه جای بحث است؟ کاری از دست ما بر نمی آيد،تو به خاطر عشقمان سخت تر از اینها راپذیرفته ای، پس این بار هم به خاطر همان عشق.
زکريا: اين را هم قبول می کنم... اما نه از ترس جانم ... بلکه تنها به خاطر خودت.
[تغییر نور پیر درباری کم رنگ ساز به دست از پشست صندوقچه معلوم است. موسيقی اوج می گيرد. نور آرام آرام می رود]
********************
[صحنه اندکی آراسته شده، زکريا و طاهره در دو طرف تخت خانه طاهره روبروی يکديگر نشسته. موسيقی شادی نواخته می شود و نور می آيد. پدر و پیر درباری هم کمرنگ اند]
طاهره: بيست روز ديگر اسيران وارد دمشق می شوند. با پدرم صحبت کردم، قرار شد فردای آن روز جشن اسيران ما نيز جشن عروسی خود را برگزار کنيم. اما پدر بيشتر نگران تو بود که در يک زمان آن گونه که بايد نتوانی توانايی های خود را نشان دهی.پدر می گويد زکريا درست است که با استعداد است اما جوان است و ممکن است روز موعود دستپاچه شود.
زکريا: از قول من به پدرت بگو نگران نباشد. اين جشن شايد برای بسیاری مهم باشد اما برای من با يک اجرای ساده در خلوت خویش تفاوتی ندارد.
طاهره: اين را هرگز به پدرم نخواهم گفت. نمی خواهم پدرم از همين ابتدا گمان کند که دامادش با او سر ناسازگاری دارد.
زکريا: هر گونه که راحت تری زيبای من.
طاهره: [می خندد] کار را به کجا رسانده ای؟
زکريا: خوب پيش می رود.
طاهره: اميدی هست؟
زکريا: به چه چيز؟
طاهره: آن پير درباری کيسه ای ديگر زر جهت آماده سازی موسيقی داد.
زکريا: خوب، آن کيسه کجاست؟
طاهره: پدر آن را به امانت گرفت.
زکريا: اميدوارم اين آخرين امانتی ما نزد پدرت باشد.
طاهره: اميد به بخشش بيشتر اميرالمومنين داری؟
زکريا: اميدت به خدا باشد زيبای من. بنده خدا چه از دستش بر می آید.
طاهره: نمی دانم... اميد من هم اول به خداست بعد به پنجه های قدرتمند تو. نمی خواهم ديگر مشکلی بر سر راه من و تو باشد [ساز را به زکريا می دهد] بی کار منشين بنواز.
زکريا: [ساز را بر زمين می گذارد] برخيز برويم.
طاهره: به کجا؟
زکريا: نماز اول وقت، صدای اذان را نمی شنوی؟
[طاهره هاج و واج به زکريا می نگرد، موسيقی اوج می گيرد و نور می رود]
********************
[نور می آيد پدر عصبانی بر روی صندوقچه خانه زکریا قدم می زند زکریا وارد می شود]
پدر: پس تو کجايی زکريا؟ هيچ معلوم هست چه می کنی؟ پانزده روز ديگر اسرا وارد شهر می شوند و تو همچنان پی وقت گذرانی هستی.
زکريا: آن زمان که از من متنفر بودی و نمی خواستی دخترت را به من دهی تو را آنقدر عصبانی نمی يافتم که هم اکنون که قرار است دامادت شوم می يابم [می خندد]
پدر: آن زمان بود و نبودت برايم مهم نبود اما اکنون هست. هر چه باشد قرار است دامادم... بگذريم... کجا بودی؟
زکريا: مگر شما نبوديد؟
طاهره پدر: کجا؟
زکريا: نماز اول وقت، به جماعت، در مسجد، همان مسجد که قبلا کليسای مسيحيان بوده و اکنون....
طاهره پدر: بس است، گزافه گويی مکن... کار را به کجا رسانده ای؟
زکريا: گمان کردم به احوال پرسی من آمده اي.
پدر: حال تو را می دانم، هر روز خدا از جلوی خانه ام می گذری، هر شب دخترم بس که از تو می گويد خواب از سرم می پراند... [با دستپاچگی] کار چطور شده است؟
زکريا: شما غم آن را مخوريد... شما خود را آماده کنيد که پس از آن جشن، جشن عروسی من و طاهره را بر پا کنيد. می دانيد که ديگر طاقت من و طاهره سر آمده است.
پدر: می دانم تو غم روز عروسيت را مخور، آن با من، تو به فکر موسيقی آن روز باش... چون ديگر چنين روزی را به چشم نخواهی ديد، هيچ نوازنده ای ديگر نمی بيند. پس بايد به خوبی از آن استفاده کنی.
زکريا: من مانده ام شما چرا نگرانيد؟
پدر: چه کسی گفته است که من نگرانم... [حرفش را می خورد] ... چرا نگران نباشم... آينده دخترم در گرو اين کار است. تو که نمی دانی...
زکريا: می دانم... و این را هم خوب می دانم که کار شما در دربار بسیار، می گویم بهتر است شمااکنون به سراغ کارهايتان در دربار بروید تا من هم در خلوت خویش موسیقی آن روز را آماده نمایم.
پدر: باشد من می روم... اما هر روز به تو سر می زنم که يک وقت کم کاری و قصوری ننمايی.
[نور می رود]
********************
(همان نور کم رنگ و رویایی که ذهن طاهره و زکریا را تداعی می کرد و همانند همان صحنه آن دو در کنار یکدیگر نشسته اند)
زکریا: همواره گمان می کردم که مسیح از آسمانها عشق را در قالب دینش به ارمغان آورده و محمد از غاری تنگ و تاریک دینی که همه دستوراتش اجبار است آورده اکنون که روزی هفده بار بر خدای محمد سجده می کنم رسم عاشقی را فرا گرفته ام. دوست داشتن و محبت و ذوب شدن هر سه لازمه دینی است که پیامبر عشق آن را از غاری سراسر نور به ارمغان آورده، این رسم عاشقی مرا وادار کرد که بار دیگر پای بر عقایدم نهدم و در کاخی ساز بنوارم که همه تاریک است و ستم.
(نور آرام می رود)
[نور می آيد، صحنه آراسته تر شده،صحنه ها بیشتر به یکدیگر نزدیک شده اند زکريا سلام نماز می دهد و پير درباری بر روی صندوقچه نشسته ساز بر دست با کج خلقی به زکريا می نگرد تا نماز زکريا تمام شود]
پير درباری: به حساب من اگر هر رکعت نمازت اين قدر طول بکشد تنها بخشی از روز تو باقی می ماند که آن هم حکماً صرف خوردن و آشاميدن و رفع حاجتت می شود. و نمی دانم کی به کاری که به تو محول شده می رسی؟
زکريا: متوجه حضورتان نشدم.
پير درباری: [با متلک] بس که با حضور قلب مناجات می فرموديد. چه خبر؟
زکريا: از کجا؟
پير درباری: می دانم که خنگ نيستی، پس بازی در نياور.
زکريا: عجول شده ای پيرمرد.
پير درباری: هفته ديگر کاروان اسيران می رسند، عجول نباشم که ببينم چه کرده ای؟
زکريا: نمی دانم چرا همه نگران من اند که موسيقی آن روز را چه کرده ام؟
پير درباری: نگران تو؟... چه کسی گفته که ما نگران تو ايم؟
زکريا: پس نگران چه ايد؟
پیر درباری: خوب معلوم است آبرو و موقعيت خودم.
زکريا: مرا بگو که چه فکر می کردم. در قبال برنامه من به تو چه مقدار خواهد رسيد؟
پير درباری: چه مقدار؟ ... ساده ای مگر... موقعيتی که نصيب من و پدر زن آينده تو می شود بيش از آن مقداری است که در ذهن پوچ تو بگنجد.
زکريا: [خنده ای می کند] پس پدر زن من هم بخاطر موقعيتش در دربار است که حرص اين برنامه را می خورد.
نقش پير درباری: خوب آری.
زکريا: بگذار ببينم، نکند پدر زن من تنها به خاطر اين موضوع بود که با ازدواج ما موافقت کرد؟
طاهره (در نقش پير درباری): اين را از من نشنيده بگير.
زکريا: پس چرا دين مرا بهانه کرده بودید؟
پير درباری: (عصبانی)اوه... اشتباه مکن... ازدواج تو با طاهره نبايد مشکل شرعی داشته باشد، احکام بايد درست اجرا شوند.
زکريا: می توانم بپرسم در نزد شما چه احکامی از دین درست اجرا می شوند؟
پير درباری: احکامی که به چشم ديگران می آيند [ساز را به زکريا می دهد] بگير و تمرين کن... راضی مباش که موقعيت چند نفر مخصوصاً خودت به خطر بيفتد. [سکه ای پول در کنار او می اندازد و بيرون می رود]
[موسيقی اوج می گيرد زکریا پکر می گردد و نور می رود)
********************
[نور می آيد هر دو فضا دیگر به یکدیگر چسبیده اند، زکريا مشغول نواختن ساز بر روی صندوقچه است که طاهره هراسان از روی تخت وارد می شود، پدر و پیر هم کم رنگ سعی در ادغام بیشتر دو فضا را دارند]
طاهره: زکريا اسرا را دارند وارد شهر می کنند...
زکريا: چه شده است؟
طاهره: اسرا دارند وارد شهر می شوند، تو کارت تمام شده است؟
زکريا: آری، آرام باش.
طاهره: چگونه آرام باشم؟ می دانی چند وقت است که منتظر چنين لحظه ای هستم، تو آماده ای؟
زکريا: آماده ام.
طاهره: برخيز به ديدن اسرا برويم.
زکريا: با سازم...
طاهره: نه، اسرا را فعلاً در شهر می چرخانند.
زکريا: نمی دانم چرا دلم به لرزه افتاده است؟
طاهره: اکنون فرصت اين کارها نيست، برخيز تا برويم.
[نور می رود]
********************
[موسيقی مرموزی شنيده می شود نوراز اطراف تابيده می شود، زکريا پشت به ساز نشسته است و در عمق صحنه حجله عروسی بسته شده است هر دو صحنه دیگر ادغام گشته و صندوقچه بر روی تخت قرار گرفته و به جز زکریا دیگران کم رنگ دیده می شوند و دیالوگ گویی آنه بسیار مرموز است]
زکريا: ای خدای مسلمانان و مسيحيان بر من چه شده است؟ تا کنون چنين لرزه ای بر جانم نيفتاده بود... اين کاروان کيانند که مرا مدهوش خويش کرده اند؟
[نور بر روی طاهره می افتد که خود را آرايش کرده است]
طاهره: [با خشکی تمام] زکريا تو را چه شده است؟
زکريا: [بدون آنکه نگاهی به طاهره کند] سراپايم را لرزه گرفته است.
پیر درباری: (به همان خشکی طاهره) نمی دانستم که اين چنين ضعيفی.
زکريا: هممه خوب می دانند که زکريا از هيچ هراس ندارد، اما نمی دانم چرا از آن زمان که اين کاروان پای به دمشق نهاده حالم دگرگون شده است.
طاهره: (...) از هراس روز موعود است. می گذرد... بر خودت مسلط باش!
زکريا: نه! از آن روز هراس ندارم، چون به خود مطمئن هستم. هر چه هست در آن کاروان است.
طاهره: نمازت را بخوان و آسوده بخواب.
زکريا: نمازم را اول وقت خوانده ام و خواب به چشمانم نمی رود.
طاهره: [همان طور خشک] شايد لازم باشد تا بار ديگر به کليسا بروی تا آرام گيری.
زکريا: [عصبانی] من مسلمان و با دين خود آرامش می يابم.
پدر: (...) می خواهی جرعه ای از آن آب انگور پيشينت بياورم تا آرام گيری؟
زکريا: آرامش من با اينها نيست و نخواهد بود ... می خواهم به ديدن کاروان بروم. سه روز است که اين قصد را دارم و هر بار منصرف می شوم. اما امشب به کاروانسرای راکوس می روم تا اسرا را ببينم.
طاهره: از برای چه؟
زکريا: هر چه هست در آن کاروان سراست.
طاهره: احساس بر عقلت غلبه کرده... چند سر بريده ديده ای، زنان و کودکان به زنجير بسته... عقلت را غلبه کن بر قلبت.
زکريا: نمی توانم... تا به آن کاروان روم نمی توانم. نمی توانم ساز بر دست گيرم... چه رسد که در مجلس بزم هم بنوازم... من بايد بردم... [و بر می خيزد]
طاهره: می خواهی دمی با يکديگر خلوت کنيم...(صدای خنده پدر و پیر درباری غیر قابل تحمل می شوند)
زکريا: ... [زکريا بيرون می رود و طاهره چند قدم به دنبال او. نور آرام می رود]
********************
[نور می آيد.هر دو فضا از یکدیگر جدا گشته اند و هر یک به قسمت آن دیگری رفته یعنی صندوقچه به چپ و تخت به راست.زکريابر صندوقچه ساز شکسته به دست گرفته، عصبانی پشت به طاهره. طاهره ملتمسانه به او می نگرد]
طاهره: [با اضطراب] چه شده است؟
زکريا: [عصبانی و با فرياد] هيچ مگو... شما خيال کرده ايد من کيستم؟
طاهره: تو عشق و وجود منی.
زکريا: بس است طاهره، چه خيالی کرده ای؟
طاهره: منظورت را نمی فهمم. چند سال است که منتظر چنين روزی بوديم. اکنون که آن روز فرا رسيده تو آشفته شده ای؟
زکريا: آشفته نشوم؟... مرا به دينی فراخوانديد که کاملترين می دانستيدش، دختر به غير از اين دين نمی داديد.پيامبرش را ختم رسل،اشرف مخلوقات می ناميديد. حال چه شده است؟ فرزندان پيامبرتان را می کشيد و سر می بريد؟... زنان و خردسالانشان را زنجيرپيچ می کنيد و شهر به شهر می چرخانيد؟
طاهره: مگر ما اين کار را کرده ايم؟
زکريا: اميرالمومنين مست شما چنين فرمانی داده است. شما از من درخواست موسيقی با جلال کرديد.
طاهره: ما چه می دانستيم اسرا کيانند؟
زکريا: دروغ مگو! هر کس نداند پدر تو که می دانسته.
طاهره: خب! که چه؟
زکريا: که چه؟ از من خواسته ايد که در سوگ فرزند پيغمبرم ساز پيروزی بنوازم؟ ...
طاهره: همه می نوازند، چرا ما ننوازيم؟
زکريا: من همه نيستم... حتی اگر اکنون هم مسيحی بودم در سوگ فرزند پيغمبری ساز پیروزی نمی نواختم.
طاهره: نمی نواختی؟
زکريا: نمی نواخته و نمی نوازم.
طاهره: مگر ديوانه شده ای؟
زکريا: ديوانه تويی طاهره!... آن سر که بر نيزه ديديم ، سر فرزند پيغمبر دينمان است، آن اسرا از خاندان پيغمبرمان بودند ... مسيحيان تن مصلوب مسیح را احترام می کنند اما شما فرزند پيغمبرتان را سلاخی کرديد.
پدر:(وحشیانه به زکریا هجوم می آورد) کم دم از دين و پيغمبر بزن... خوب است به خاطر عشق به دختر من مسلمان شده ای.
زکريا: به هر دليل که مسلمان شده ام به خودم مربوط است... از من نخواهيد شريک گناهانتان شوم...
پير درباری: عجول مباش جوان... فکر کن... يک شب گنـاه است و يک عمر خوشبختـی ... فردا شب توبه کن... زاری کن به درگاه خدا... خداوند توبه پذير است... حال برخيز و سازت را بياور.
زکريا: هرگز نخواهم نواخت.
طاهره: مجبورت می کنند.
زکريا: دستانم را قطع خواهم کرد.
طاهره پدر: به دار آويخته خواهی شد.