جشنواره تئاتر منطقه گروه های منتخب همدان امسال از ۲۱ آذرماه در رشت برگزار می شه با حضور استان های : خراسان شمالی، ایلام، آذربایجان شرقی، قم، اردبیل و گروههای منتخب استان همدان که کار بچه های تویسرکان و گروه صورتک(خودمون) است التماس دعا داریم دوستان
دیگه با جمله"حق ما رو خوردن" و یا " حق اونا نبود" در پایان جشنواره های تئاتر مانوس شدیم. گرچه همه با سلیقه ای عمل کردن داوران آشناییم اما نظر شما را با چند نمونه اظهار نظر زیبا و کارشناسانه از سوی دوستان مدعی در مورد کار خودم جلب می کنم. یکی از اساتید که قصد دارد و داشته که نظر مردم کشور را نسبت به هنر تئاتر استان همدان عوض نماید و در جشنواره هم حضوری بسیارقدرتمند (البته بنا به نظر محترم خودش)داشت حداقل در نقد و بررسی کارشان چنین بر می آمد که می خواهند نظر دنیا را عوض نمایند و استفاده از صندلی و پودس در تئاتر بسیار چیز مسخره و کلیشه شده ای است و همزمان نویسنده رئال قلم فرسایی کرده و ایشان پست مدرن اجرا نموده و ..... بگذریم ایشان در هنگام اجرای بنده حقیر و بی سواد در سالن حضور نداشته اما با قدرت درک و استنباط والایشان که ازهمان تغییر نگرش دنیا نسبت به تئاتر همدان بهره می برد توانسته بفهمد که کار فواد ابراهیمیان چگونه توانسته با 12 جلسه تمرین به جشنواره منطقه ای راه پیدا کند و این استاد با تمرین یکساله خود نتوانسته جایزه ای دریافت نماید و جالب اینجاست که ادعای این بزرگوار در شب قبل از اختتامیه هم شنیدنی بود که مدعی شده است آماده کردن کاری مثل کار آقا لیلا کاری از گروه رزن برای ایشان تنها دو ساعت کار دارد قضاوت با خود شما درباره هر دو اظهار نظر این دوست که این لباسی است که به تنش کمی گشاد است.....
اما اظهار نظر دیگر اینکه چرا کار دو متر در دو متر جنگ تنها با 3 جایزه توانسته به جشنواره راه پیدا کند: قابل توجه دوستان اینکه آن 3 جایزه، جوایز اصلی بودند و اگر کار ما جایزه بروشور نگرفت اما جایزه کارگردانی را از آن خود کرده است. و اگر به گمان آنان خانم پگاه کلاهچی با پارتی بازی تنها یک لوح تقدیر ساده گرفته و حتی به ایشان که بسیار هم بی ادعاست حسادت می ورزند بی جا نیست که گوشزد نماییم که استحقاق خانم تکمه داش هم جایزه بازیگری بود و در قیاس با بسیاری نه تنها چیزی کم نداشت بلکه بسیار هم بهتر بر روی صحنه ظاهر شد... اما ایشان هم ادعایی نداشتند و حتی بنده هم ادعایی ندارم و همچون سال گذشته که از سوی داوران کارم ضربه خورد و دم فرو بستم امسال هم چیزی فراتر از این نمی گویم و حاضرم با همه آنهایی که گمان می کنند کارشان از کار اینجانب بهتر بود جایم را عوض نمایم و آنها به جشنواره منطقه ای بروند و امسال هم دید هنرمندان کل کشور را به تئاتر استان همدان عوض نمایند.
در انتها این را هم بگویم که هرگز گمان نمی کردم رفتار برخی از کارگردانان پیشکسوت با بازیگران خود به نحوی به دور از شئونات باشد که هر جوان تازه واردی این جسارت را به خود بدهد که آنان و همچنین بازیگران نو ظهور آنان را به سخره بگیرد کاش کمی دوستان فکر می کردند که متاهل و متعهد هستند.....
با اینکه قرار بود امسال در جشنواره استانی شرکت ننمایم اما به پیشنهاد یکی از دوستان امسال هم شرکت کردم و به خواست خدا تونستیم به جشنواره منطقه ای راه پیدا کنیم. آرا رو برای دوستان رو ی وبلاگ می ذارم.
ر پايان بيست و يكمين جشنواره تئاتر استان همدان هيئت داوران با تأكيد مجدد بر تلاش هنرمندان استان براي ارتقاي سطح كيفي هنر نمايش آراي داوري خود را اعلام كرد.سلام با تاخیر من رو قبول کنید.
خیلی وقته که سری به وبلاگ نزدم درست. دقیقا از اون وقتی که دیگه حال و حوصله و انگیزه کار کردن تو دفتر روزنامه را از دست دادم و دبیر صفحه فرهنگ و هنر بودن را تقریبا به فراموشی سپردم و دنیای مطبوعات رو یا تقریبا یا به طور کلی کنار گذاشتم. با اینکه سردبیر محترم آن سید بزرگوار چند باری مجددا دعوت به همکاری کرد اما خب ترجیح می دم فعلا مال خودم باشم حتی از اول سال تا حالا به جز یک نمایش برای فرش ایران هنوز هیچ کاری دست نگرفتم و هیچ متن جدیدی ننوشتم... اما یه چند روزی هست که متن دو متر در دومتر جنگ نوشته آذرنگ رو با محمود غفاری دست گرفتیم مرضیه تکمه داش و پگاه کلاهچی هم به جز ما دو تا توش بازی می کنند. احتمالا با اون نقشه هایی که من تو ذهن دارم و پشتکار بچه ها کار قابل قبولی از آب دربیاد انشاا..
راستی یه چیز دیگه به جای من تو دفتر روزنامه یه بچه گذاشتن که مثل ویژه نامه کودک و نوجوانش باز هم به خودستایی از خودش داره قلم می زنه وقتی اولین مقالشو با عنوان"تولد یک صفحه" به صورت اتفاقی خوندم دلم به حال آن صفحه سوخت دلم برای قلم بچه هایی سوخت که بدون هیچ چشم داشتی تو اون صفحه قلم می زدن و به من کمک می کردن... نشد از همشون تشکر کنم اینجا خواستم ته این یادداشت ازشون یادی بکنم: حسام شهیدی و مرضیه تکمه داش و مجید فرید نیا و شهرام بزرگی وامیر پرژاد. واقعا همه مقاله هاشون ارزشمند بود اما حیف که بعد از من داره صفحه فنا می شه.
درباره گلشيفته فراهاني و درباره الي كه اولي ممنوع التصوير شد و دومي مي خواست كه ممنوع الاكران شود زياد شنيده بوديم، خودتان قضاوت كنيد بايد با اين نوع لباس پوشيدن ممنوع التصوير بشه!!!
قصه ما به سر رسيد
قرار است تا یادداشتی برای بزرگ مردی بنویسم که پدر و پیر قصه گوی همه کودکان ایرانی است گر چه خود فرزندی نداشت، از همان ابتدا که اولین جمله را در ذهن مرور کردم خیسی چشم هایم را حس کردم، سخت است از مردی نوشتن که داستان هایش مونس شب هایمان بود، مردی که سخت زیست، سخت آموخت و هیچگاه مغلوب روزگار نگشت.
چه فرق می کند که مهدی آذر یزدی اهل خرمشاه یزد بود و یا هر جای دیگر، چه فرق می کند که او در محله زرتشتیان با ناداری پدر بزرگ شده و در کودکی یک کیلو برنج را یک جا در خانه ندیده بود و یا هر چیز دیگر، مهم این بود که او را همه دوست داشتند و در این اوضاع بی سرو سامان که هیچ کس لب به تمجید دیگری نمی گشاید مگر به تملق، او را همه می ستودند و می ستایند. او پیرمردی احساسی و دوست داشتنی بود و هست و تا زمانی که کتاب هایش در دست هر ایرانی خوانده می شود زنده است " سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز / مرده آن است که نامش به نکویی نبرند...." آنچه که حداقل برای من کمترین مهم است، آن است که کتاب های او دریچه ای بر روی ذهن کودکانه من گشود و توانستم اولین نمایشنامه دانش آموزی را خود را به مدد کتاب های او بنویسم و خود می دانم که مدیون اویم و خدا می داند که چند کودک که امروز به جایگاهی رسیده اند مدیون اویند...
دوران کودکی پدر قصه گوی ایران به دور از کتاب و تحصیل و بازی در کوچه گذشت، او در صحرا پدر را یاری می کرد و ظهر و عصر را بر بام خانه اذان می گفته اما هیچ گاه اذان صبح را از روی بام نگفته است چرا که پدرش او را پند داده است که: «زرتشتيهای محله خوابند و ناراحت مي شوند». خواندن و نوشتن را از پدر آموخت. خود از آن دوران چنین می گفت: اولين بار كه «حسرت» را تجربه كردم موقعي بود كه ديدم پسر خاله پدرم – كه روي پشت بام با هم بازي مي كرديم و هر دو هشت ساله بوديم – چند تا كتاب دارد كه من هم مي خواستم و نداشتم. به نظرم ظلمي از اين بزرگتر نمي آمد كه آن بچه كه سواد نداشت آن كتابها را داشته باشد و من كه سواد داشتم، نداشته باشم.
او هیچ گاه در اداره دولتی استخدام نشد چون مدرکی نداشت، هیچ گاه ازدواج نکرد چون به قول خودش توانایی اداره زندگی خانوادگی را نداشت او هیچگاه خواسته نا بجایی نداشت و تنها آرزویش این بود که در کمال آرامش بتواند مطالعه کند تا روزی نوبتش برسد اما نوبتش رسید بدون آنکه در این دیار فانی آرامشی برای مطالعه کردن داشته باشد.کاش کمی بیشتر قدرش را می دانستند و می دانستیم که ناگهان چقدر زود دیر می شود، او اکنون رفته است تا قصه های خوبِ بچه های خوب یتیم شود و حسرت آن کتاب هایی را بخوریم که نگذاشتند از او چاپ شود.
تئاتر خیابانی پسرها
(در وسط خیابان فردی کارتن خواببا لباسهای سرمه ای پاره خوابیده. چند نفر از بیرون شخصی را که همان لباسهای فردکارتن خواب را به تن دارد با درگیری شدید به کنار فرد کارتن خواب پرت می کنند کارتنخواب بلند شده به جمعیت نگریسته:)
کارتنخواب: من نه جانی بودم، نه قاتل، نه قاچاقچی، یه جوان بودم، یه پسر جوان، یه پسرجوانی که می خواست از موقعیتهای زندگیش بهترین استفاده رو کنه امانتونست(سرجای اول خود دراز می کشد و در کل نمایش با دیالوگهای جوان عکس العمل نشانمی دهد)
جوان:(از رویزمین بلند شده و خود را می تکاند و به جمعیت) من نه جانیام، نه قاتل، نه قاچاقچی، یه جوانم ، یه پسر جوان، یه پسر جوانی که می خواد ازموقعیتهای زندگیش بهترین استفاده رو کنه اما نمی تونه. چرا؟برید از اونایی که میدونن بپرسید؟ می دونید بد بخترین موجودات چه کیا هستند؟پسرهان!میدونید چرا؟ چونتنها روز خوشی شون همون روزیه که به دنیا میان.7محلهاینور7محله اون ورهمه خبر دار می شن که چی ؟ تو این محله پسر به دنیا اومده پدر و مادر با خوشی میخونن: این پسره گل به سره، این پسره تاج سره،دست بزنم و شادی کنم با کمرم بازی کنم،آی ببینید این پسره تاج سره.... دیگه نمی دونن که پسر یعنی بدبختی، یعنی ببیچارگی،پسر کار می خواد، زن می خواد، زندگی می خواد، پسر هزار کوفت و زهر ماری دیگه میخواد،که بعدها خودشون به این نتیجه می رسن.... ادامه مطلب را كليك كنيد
فسانه شب غم را چراغ می داند زبان آه مرا گوش داغ می فهمد.
روزها از پی هم می گذرد، بدون آنکه کسی حسرت امروزی را بخورد که نه تنها در حد دیروز نیست بلکه نازل تر آن است، روز های عمر می گذرد بدون آنکه کسی دلش برای گوشه نشینیِ راوی "قصه بشریت دربند" خون بگرید، راوی قصه هایی که برتر از منبر می خواندنش و امروز به نا کجا می رود، باید فریاد برآورد و هوار زد تا هر گوش شنوا و نا شنوایی بشنود که: موج تئاتر شهرستان میرا است....ادامه مطلب را كليك كنيد![]()